کشتیه به گل نشسته
هق هق کنان
شب بود و شمع بود و من بودم و غم شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم رنجيده اي؟!! از من؟!!!! چشمهاي خيره ات را از من بردار اينگونه ام نبين اين همه اصرار تو به خيره شدن در من نكته ها مي گيرد از چشمانم چه ديده اي؟و چگونه ام؟ من همانم همان يار ديروز و گر بخواهي امروزت مثل گذشته در تو معني مي شوم در تو مي خندد لبانم با تو مي خواند دستانم نوازش باد را چه مي كني ؟ چه ديدي از چشمانم؟ ديوانگي ام؟ و چون اينگونه ام مي بيني ناز مي كني ؟ يا بي وفايي؟ مي خواهي دور از تو آن باشم آن كه مي خواستي؟! آري ديوانه ام ديوانه چون تو با مني و عشقت در من جولان مي دهد من بي يادت نيستم لحظه اي حتي به كوتاهي چشم بر هم زدنت
هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد،او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد.
دنیا سه اصل دارد: 1)خاطرات 2)غم 3 )عشق. با اولی زندگی کن،دومی را به خاطر سومی تحمل کن.
همیشه به اندازه آرزو هایت تلاش کن ویا به اندازه تلاشت آرزو کن.
از افرادی که سعی دارند آرزوهای شما را بی اهمیت جلوه دهند دوری کنید.
انسان های کوچک همیشه همین کار را می کنند اما انسان های بزرگ می توانند این حس را به شما منتقل کنندکه، شما هم می توانید بزرگ باشید. اما نميدونم تنهايم از کجا آب ميخوره که حتي گوشه ايي از اونو هيچ کودوم از اين آدماي بزرگ بزرگ بزرگ پر نميکنن چون جمعه پاییز دلم میگیرد دیروز به چشمان تو گفتم که برو امروز دلم بهانه ات میگیرد بعد تو دیگه دلم دل به غریبه ها نبست تموم خاطراتمون هرچی بود دیگه گذشت کی جای من توی قلب مهربون تو نشست
" گوته "
مانند سايه ناپايداريم و مانند خاک بي مقدار از کجا بدانيم که تا فردا زنده خواهيم ماند ( هوراس)
آنقدر به تاريکي لعنت نفرستيد، شمعي روشن کنيد ( کنفوسيوس)
شايد کسي رو که با تو خنديده فراموش کني اما کسي رو که با تواشک ريخته هرگز
دشمني هيچکس را در دل راه نده، اين کار تـو را هميشه غمگين نگه مي دارد
ما که به هم نمي رسيم ، بسه ديگه بذار برم
کي گفته که به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم
حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم
من نه قلندر شبم ، نه قهرمان قصه ها
نه بنده حلقه به گوش ، نه ناجي فرشته ها
من عاشقم همين و بس ، غصه نداريم بي کسيم
قشنگي قصه ماست که به هم نمي رسيم
دلم هواتو كرده بود ، هواي شيرين زبو نيت
دلم ميخواست گريه كنم ، بگم كه سخته تنهايي
اي همصدا اي آشنا ، بگو كه پيشم مي موني
نمي دونم چه حالي و كجايي و چه مي كني
ولي صدات تو گوشمه ، مي گي كه اينجا مي موني
رفتم كنار پنجره ، گفتم شايد ببينمت
ديدم محاله ديدنت ، چون گل بايد بچينمت
رو صندلي نشستمو يهو ديدم يه قاصدك اومد پيشم
خبر آورد اي آشنا ، يه رازي را بهت بگم ؟
گفتم بگو : آهي كشيد، اومد نشست رو شونه هام
يواشكي چشماشو بست ، تا نبينه اشك چشام
مي گفت كه تو يه راه دور
يه راه دور و سوت كور مسافري نشسته بود
مسافره غريب و دلشكسته بود از تو همش شكوه ميكرد
با اشك گرم و دل سرد مي گفت كه يادت نمياد
اون روزاي آخريه
چه قدر دلش مي خواست كه تو نگاش كني
صداش كني ، بهش بگي دوسش داري
به شرطي تنهاش نذاري
تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم ، پاش مي شينم
ديدم كه اون رفته بود و منم دارم خواب مي بينم
بي آنکه بداني
بي آنکه بخواني
تشبيهت ميکنم به ماه
به ماه بي هاله
گيسوان رقصان تو
موج موج اندامت را
دو چندان با شکوه مي گرداند
دو شاخه از تن تنديس
گشوده مي شود آرام در رشته امواج با ناز
دريا همينجاست شاه ماهي
اصلا در اين شکي نيست که من خيلي کوچيک کوچيکم


